پیامک
بزرگواری درخت
ببین درخت را
که در جواب چند قطره آب
پاسخ من و تو را چگونه
با چه شیوه می دهد
با زبان سایه و نسیم
با شمیم و رنگ و طعم میوه می دهد
این بزرگواری درخت
از بزرگی جهان فراتر است
چون خداست
که پاسخش همیشه ده برابر است
دعا
«پشت به اقیانوس
هرگز
دعای باران
بالا نمی رود!»
رو در روی کویر
فریاد زدی
و باد
صحرا در صحرا
متبرک شد.
ماست ها را کیسه کردن
در زمان ناصرالدین شاه قاجار گرانی ارزاق عمومی و بی نظمی و احتکار و گران فروشی، بیداد می کرد. به طوری که ناصرالدین شاه مجبور شد ژنرال کریم خان، معروف به مختارالسلطنه را حاکم تهران کند.
روزی به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران خیلی گران شده و طبقات پایین ومحروم شهر از این ماده غذایی که ارزان ترین خوراک است، بی بهره مانده اند.
مختارالسلطنه دستورالعمل های مختلفی صادر کردئ ولی هیچکدام افاقه نکرد و وضع دگرگون نشد، به ناچار، روزی مختارالسلطنه با قیافه ای ناشناس به یکی از دکان های لبنیات فروشی رفت و مقداری ماست خواست. ماست فروش که مختارالسلطنه را نمی شناخت، گفت چه جور ماستی می خواهی؟ مختارالسلطنه گفت: «مگر چند جور ماست وجود دارد؟». ماست فروش گفت: «ماست معمولی، ماست مختارالسلطنه ای».
مختارالسلطنه که حیرت کرده بود گفت: «قدری راجع به این دو نوع ماست توضیح بده».ماست فروش گفت: «ماست معمولی همان ماست خوب است که از شیر گرفته شده، بدون آن که آب داخلش کرده باشم و با هر قیمتی که دلم بخواهد می فروشم، اما ماست مختارالسلطنه ای، همین تغار دوغی است که در جلو دکان و مقابل چشم همه قرار داردکه یک ثلث آن ماست و دو ثلث آن، آب است و ما این را به جای ماست به قیمتی که مختارالسلطنه دستور داده می فروشیم. حالا از کدام ماست می خواهی؟»
مختارالسلطنه دستور داد ماست فروش را وارونه در مقابل دکانش آویزان کردند، بعد تغار دوغ را به داخل پاچه های شلوارش ریختند. بعد به ماست فروش گفت: «آن قدر باید به این حال بمانی تا تمام آب هایی را که داخل ماست کرده ای از شلوارت بچکد و سر و صورتت را آلوده کند، تا دیگر تو و امثال تو جرأت نکنید در خوراک مردم محروم آب داخل کنید».
چون این خبر در شهر پیچید، تمام ماست فروشان ماست های خود را در کیسه ریختند و آویزان کردند تا آب هایش بچکد و گرفتار خشم مختارالسلطنه نشوند. از آن روز گفته شد که متقلبان « ماست ها را کیسه کردند»، از آن زمان این جمله به صورت مَثَل در زبان مردم جاری شده.
چاپ لغت نامه دهخدا
وقتی می خواستند لغت نامه دهخدا را به چاپ برسانند، متحیر بودند که بودجه را از کجا تأمین کنند. طرح ها و پیشنهادها مخارج کلی داشت و هیچ وزارت خانه ای قبول نمی کرد. مرحوم سرلشکر ریاضی(وزیر فرهنگ وقت) پیشنهاد عجیبی کرد. او گفت : «پیشنهاد من این است که فضولات و پهن های زیر اسب های دانشکده افسری را بفروشند و از بهای آن لغت نامه دهخدا را چاپ کنند». و همین کار را هم کردنند. جلد اول آن درآمد و کم کم محلی در بودجه مملکت برایش گذاشته شد و همان است که امروز یک دایر| المعارف عظیم فارسی با وجود نقایص بسیارش در دست داریم. کتابی که اگر اسب های دانشکده افسری از «قضای حاجت» خودداری می کردند، چاپ آن به تعویق می افتاد.
به نقل از کتاب: « از پاریز تا پاریس»
عربی حرف زدن عجم
می گویند یک وقت چند طلبه عرب به مدرسه ابراهیم خان کرمان آمده بودند و طلاب مدرسه می خواستند با این عرب ها عربی حرف بزنند.یک طلبه کرمانی خواسته بود به عربی بگوید: «آن اتاق من است»...گفته بود: «هذه الحجر| العقبیه تتعلق بی».
البته به ظاهر غلط نگفته بود، منتهی با اصطلاحات روز عرب وفق نمی داد. طلبه عربی گفته بود: «خواهش می کنم با ما فارسی حرف بزنید، زیرا فارسی را از عربیتان بهتر می فهمیم.»
امیدواری
بی گناهی را به اتهام قتل، پیش حاکم شهر بردند. وی رأی به کشتن او داد.محکوم را برای اجرای حکم به میدان شهر بردند و دژخیم او را به ستونی بست تا حکم صادره را در موردش اجرا کنند. آن بیچاره هر چه از بی گناهی خود گفت، گفته اش تأثیر نبخشید. سرانجام از دژخیم خواست همین اندازه درباره اش مردانگی کند و او را از آن ستون باز کند و به ستون دیگری ببندد.
دژخیم در برابر ناله و آخرین درخواست متهم، ناچار این تمنای او را پذیرفت. اما با این حال که دلش به حال او می سوخت پیش خود می خندید که این چه مرد ابلهی است که می پندارد با این کار گشایشی در کارش خواهد شد.
خلاصه دراین هنگام پادشاه که از آنجا می گذشت، با دیدن ازدحام مردم از ماوقع مطلع شدو دستور آزادی متهم را داد تا بیشتر و بهتر درباره اش تحقیق و تفحص شود. سرانجام بی گناهی متهم اثبات شد و از مرگ حتمی نجات یافت.
از آن روز به بعد، امیدواری در دشواری ها در کسوت مَثَلِ زیبای « از این ستون تا آن ستون فرج است» جلوه گر شد.
وکیل
مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی میکند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکردهاید.نمیخواهید در این امر خیر شرکت کنید؟وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدیدکه مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگیاش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمیکرد؟
مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمیدانستم خیلی تسلیت میگویم.وکیل: آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید فهمیدید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمیتواند کار کند و زن و ۵ بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است ونمیتواند ازپس مخارج زندگیش برآید؟ مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه نمیدانستم، چه گرفتاری بزرگی وکیل: آیا در تحقیقاتتان متوجه شدید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینههای درمانش قراردارد؟ مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید، نمیدانستم این همه گرفتاری دارید. وکیل: خوب حالا وقتی من به اینها یک ریال کمک نکردهام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟
سلام آقای من
سلام آقای من
سلامی به وسعت دشت انتظار!
محتاجم، محتاج علیکی از سوی شما تا تمام دلتنگی هایم را به دست دیروز بسپارم!
چیزهای زیادی هست که نمی دانم، ولی خوب می دانم که آمدنتان حتمی است.
طنین گام هایتان را می شناسم، به باران می ماند که غبار از سر و روی آدمیان
می شوید.
به نسیم می ماند که دل و اندیشه و احساس را می نوازد.
چه شاعرانه سخن خواهند گفت مردمان شهر، روزی که چشمشان به جمال شما روشن می شود.
چه گشاده دست خواهند بود درختانی که زیر سایه اتان قد خواهند کشید.
چه آواز خوشی است آوای گنجشکانی که در مدح شما به شادی و سرور خواهند خواند.
و من به دل جویی گل ها خواهم رفت روزی که گل رویتان، رؤیت شود!
من به گیاهان زمین غبطه خواهم خورد روزی که آفتاب از قاب چشمانتان تراوش کند.!
من به بودن قانعم حتی اگر یک برگ پاییزی باشم و زیر پای کودکی که سوی شما می دود له شوم.
ظریف و بخیل
ظریفی به در خانه بخیلی آمد و چشم بر درز در نهاد، دید که خواجه طبقی انجیر در پیش دارد و به رغبت تمام می خورد. ظریف، حلقه بر در زد. خواجه طبقِ انجیر را در زیر دستار پنهان کرد و ظریف آن را دید. پس برخاست و در بگشاد. ظریف به خانه ی او درآمد و بنشست.
خواجه گفت: «چه کسی و چه هنر داری؟» گفت: « مردی حافظ و قاری ام و قرآن را به ده روایت می خوانم و فی الجمله آوازی و لهجه ای نیز دارم.» خواجه گفت: «برای من از قرآن آیتی چند برخوان.» ظریف بنیاد کرد که: «وَ الزِّیتون وَ طور سینین وَ هذا اَلبَلدِالاَمین»
خواجه گفت: «وَ التّین کجا رفت؟» گفت: «در زیر دستار.»
لطایف الطّوائف(فخرالدین علی صفی)
خانه ی ما!
جنازه ای را به راهی می بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند، پسر از پدر پرسید که: «بابا در اینجا چیست؟» گفت: «آدمی.» گفت: «کجایش می برند؟»
گفت: «به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی، نه نان و نه آب و نه هیزم، نه آتش و نه زر و نه سیم، نه بوریا، نه گلیم. گفت: «بابا مگر به خانه ماش می برند؟»
شاعر مهمل گوی
شاعری مهمل گوی پیش جامی می گفت: «چون به خانه کعبه رسیدم دیوان شعر خود را از برای تیمّن و و تبرّک در حجرالاسود مالیدم.»
جامی گفت: «اگر در آب زمزم می مالیدی بهتر بود!»
مقدمه هفت اورنگ جامی
عمر
تا چند عمر در هوس و آرزو رود
ای کاش این نفس که برآمد فرو رود
مهمان سراست خانه ی دنیا که اندراو
یک روز این بیاید و یک روز او رود
بر کام دل به گردش ایام دل مبند
کاین چرخِ کج مدار نه بر آرزو رود
آن کس که سر به جِیب قناعت فرو نبرد
بگذار تا به چاه مذلّت فرو رود
از بهر دفع غم به کسی گر بری پناه
هم غم به جای مانَد و هم آبرو رود
آن آبرو چو جوی بُوَد رنج و غصه سنگ
سنگش به جای مانَد و آبش زجو رود
ای گُل، به دست مالِ هوس پیشگان مرو
مگذار تا ز دست تو این رنگ و بو رود
کردیم هر گناهی و از کرده غافلیم
ای وای اگر حدیث گناه رو به رو رود
امروز رو نکرد به درگاه حق «سنا»
فردا به سوی درگه او با چه رو رود
(جلال الدین همایی)
دعوت
روزی زنی از خانه اش خارج شد و دیدسه پیرمرد با ریش های بلند سفید مقابل حیاط خانه نشسته اند. ابتدا توجهی به آن ها نکرد. چند لحظه بعد رو به آنان کرد و گفت: «فکر نمی کنم شما را بشناسم اما باید گرسنه باشید. بفرمایید داخل بیایید و کمی غذا بخورید.» آن سه پرسیدند: «آیا همسرت در خانه هست؟» زن گفت: «نه، برای کار بیرون رفته.» و آن سه پاسخ دادند: «پس ما نمی توانیم به خانه ات بیاییم.»
هنگام عصر که همسر زن به خانه بازگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کردو مرد گفت: «بسیار خوب، برو به آن ها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن که داخل بیایند.»
زن بیرون رفت و سه پیرمرد را دعوت کرد. اما آنان در پاسخ گفتند: «ما هرگز با همدیگر وارد خانه نمی شویم.» زن که تعجب کرده بود پرسید: «چرا؟ مگر چه اشکالی دارد؟» یکی از پیرمردان در حالی که با انگشت یکی از دوستانش را نشان می داد گفت: «اسم او ثروت است. بعد به دوست دیگرش اشاره کرد و گفتو او مؤفقیت. نام خود من نیز عشق است.» بعد رو به زن کرد و گفت: «اکنون به خانه برگرد و با شوهرت مشورت کن. ببین کدام یک از ما را می خواهی که به خانه ات وارد شویم؟»
زن بازگشت و آنچه را شنیده بود برای شوهرش بازگو کرد. مرد خانه که بسیار ذوق زده شده بود گفت: «چه قدر عالی. حالا که این طور است بیا ثروت را دعوت کنیم تا او خانه امان را پر از برکت و دارایی کند.»
زن مخالفت کرد و گفت: «چرا مؤفقیت را دعوت نکنیم؟» در این میان دختر خانواده که گوشه ای نشسته بود و گفت و گوی آن ها را می نگریست از جا برخاست و گفت: «بهتر نیست عشق را به خانه دعوت کنیم؟ اگر او بیاید خانه امان را از شور و هیجان و محبت پر خواهد کرد.م
مرد رو به همسرش کرد و گفت: «بیا به حرف دخترمان گوش کنیم. هم اکنون برو و عشق را دعوت کن تا میهمان ما باشد.» زن از خانه بیرون رفت و از سه پیرمرد پرسید: «نام کدامتان عشق بود؟ لطفاً بیا و میهمان ما باش.» عشق بلند شد و به سوی خانه راه افتاد. لحظه ای بعد دو پیرمرد دیگر نیز از جا بلند شدند و به دنبال او راه افتادند. زن شگف زده گفت: «اما من فقط عشق را دعوت کردم. شما دیگر کجا می آیید؟»
رنج بی حساب
ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سینه کباب
عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهی بروی آب
حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب
هان ای عزیز، فصل جوانی به هوش باش
در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خواب
این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند
در خرقه شان به غیر «منم» تحفه ای میاب
ما عیب و نقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نموده ایم چو پیری پس خضاب
دم در نیار و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهوده، گفتار ناصواب
سروده ای از امام خمینی(ره)
پیش از تو
پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود
امّا دریغ، زَهره ی دریا شدن نداشت
در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار
حتی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت
گم بود در عمیقِ زمین شانه ی بهار
بی تو ولی زمینه ی پیدا شدن نداشت
دل ها اگر چه صاف، ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سَرِ واشدن نداشت
سلمان هراتی (سروده شده در وصف امام خمینی)
تبلیغات 